|
|
|
|
|
سلاممم دلم برای اینجا و دیدن وبلاگ دوستان عزیز تنگ شده. چند وقت سرم شلوغ بود اما یکی چیز بگم و بروم
دیروز یک موضوع مربوط به نی نی ام را شنیدم و فهمیدم خدا مهربون چقدر چقدر منو دوست داشت واقعا از در دل خدا را شکر کردم و خوشحالم از این به بعد خیالم و وجدانم راحته چون گاهی وقتها احساس میکنم که گناه کردم و به خودم سرزنش میکنم گاهی رویا (تصویر) برای خودم درست میکردم که نی نی ام الان پهلویم (چون قرار بود هفته گذشته بدنیا میاد) بخاطرهمین چند روز همیش فکرش بودم مثلا الان از بیمارستان میامدم خونه و مهمون .... از وقتی که دیروز باخبر شدم و تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت فکرش نکنم برای همیشه از ذهنم بیرون بره امیدوارم . همسر علی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 10:38 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاممم دلم برای اینجا و وبلاگتان تنگ شده ... خبر خاصی نیست بجز اینکه همسرم علی هنوز به اینجا و وبلاگتون نیامد منهم دیگر بهش اصرار نمیکنم تا خودش بلاخره یکروز بیاد اینجا . راستی حدودا" ۱۲ روز دیگر قرار بود نی نی ام بدنیا می اره هر چه به تاریخ تولدش نزدیک میشه بیشتر بی قرار میشم. گاهی فکرش میکنم ای کاش نی نی ام هنوز توی شکمم بود تا تولدش ببینم و برایش جشن میگیریم نمیدونم چی بگم دو دل هستم خدایا فقط خودش به ما کمک کنه.
همسر علی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 8:3 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
۵۱ روز گذشته
ديروز حرف پيش افتاده بلاخره جراتش را پيدا كردم درباره وبلاگ بهش گفتم با تعجب به من نگاه كرد انگار درباره وبلاگش يادش رفته يا اصلا وجودش نداشته ... بهش گفتم دوستان خوب و عزيز پر از محبت منتظرش هستند كه بياد اينجا بازهم با تعجب گفت: وبلاگ من تازه يادش امد فكرش هم نميكرد كه كسي منتظرش هم باشه به نظرم كمي خوشحال شد ......... بهش گفتم همه دوستان عزيز با ما همدرد هستند. فكر كنم همين روزها بياد اينجا و نوشته هاي منو ببينه!؟ و چه مي گويد. نميدونم منهم منتظرش مي مانم.
فردا ما به پژوهشكده رويان ميرويم براي اولين بار در انجا ببينيم آنطرف چه خبر است؟ بلاخره ما ميفهميم علت و مشكل ما چيه ؟ !!! توكل به خدا همسر علي
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 13:5 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره آمدم
سلام عزيزان از همه شما خيلي تشكر ميكنيم كه با ما همدرد و دلداري .......... واقعا" برايم ارامش بخش و تاثير گذاشت.
كه واقعيت را قبول كردم بخصوصا بقول ويولت خانم برايمان نوشت كه بودن يك بچه ناقص برايمان سخت است. وبلاگش را خوندم و بهش حق ميدهم. ((ويولت : واقعاَ متاسفم ولی دنیا به آخر نرسیده شما تن سالمی دارید و دوباره میتونید بچه دار شید فکر کن اگه مثلا این اتفاق واسه امثال من یا شخصی که مثلا تالاسمی داره و با هزار مراقبت که تو شرایط خاص نطفه بسته بشه میوفتاد و بعد این همه مشکلات بچه شون رو از دست میدادن چی میشد. امید به خدا داشته باشید و بخاطر از یاد بردن این غم دوباره امتحان کنید.))
امروز روز چهلم است چه زود گذشت هنوز باورم نميشه و فراموشش كردن بسيار سخته است مثل يك كابوس .... فقط براي همسرم ناراحتم و نگرانم روحش زياد تعريف نداره و بسيار بسيار اندوهگين است. البته جلوي من نشون نميده ولي ميفهمم خيلي ناراحته هنوز بهش نگفتم و نميداند من دارم اينجا را بنويسم. جرات ندارم بهش بگم كه بياد نظراتون بخونه. نميدونم شايد بعدا بهش بگم دعا ميكنم خداوند عزيز بهش صبر بدهد . هم به من
همسر علي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 13:47 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
۲۷ مرداد ماه بدترین یکی از دوران خاطره ما
من همسر علی هستم مدتی است به اینجا نیامدیم و دیگر دوست نداریم بیاییم اینجا متاسفانه پسر عزیزمان را از دست دادیم. از ۲۷ فروردین تا ۲۶ مرداد ماه بهترین خاطره ما و شیرین بود. همسرم دیگر اینجا نمی نویسه و قادر هم نیست جریان را تعریف کنه اعصابمان و روحیه ما خراب است . از همه دوستان و اشنایان عزیز به دیدن وبلاگمان امدند تشکر میکنیم کم کم داشتیم دوستان خوب پیدا میکردیم . ....... همه شما را به خداوند بسپاریم. همسر علی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 11:18 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
روز زن
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 9:26 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
اولين تكان هاي فرزندم يك روز عصر در گرماي كشنده هوا به منزل مادرم برگشته بودم كه مادرم با عجله صدايم كرد و گفت برقكارها تو را خواسته اند ! تازه از حمام برگشته بودم و مجبور شدم با بدن خيس بالا رفتم و در مورد مدل نصب سيم برق با برقكار بحث كردم با او به تفاهم نرسيدم و به او پرخاش كردم چون نمي دانستم سليقه همسرم در اين مورد چه بود . مادرم هم عجله داشت كه بنايي زودتر تمام شود . بنا هم حرف خودش را مي زد . من عصباني بودم به همه شان پريدم و با دعوا به مادرم تفهيم كردم كه گچبري ، كمد ، كتابخانه ، دكوراسيون و خيلي چيزهاي ديگر ، دو ماه طول مي كشد . مادرم تازه آن لحظه بود كه متوجه شد ما چه فكري در سر داريم . به همسرم در حال عصبانيت فكس زدم و او مجبور شد با وجود خارش دست و پايش ، به اينجا بيايد . سه روز پشت سر هم من غر زدم و همسرم ، صبورانه تحملم كرد . اما ني ني كوچولوي كم طاقت من براي دفاع از مادرش ، آنقدر تكان خورد تا عصبانيتش را به من ثابت كرد . من هم تصميم گرفتم از اين به بعد خوشرو باشم . يكشنبه شب در منزل مادرم فيلم سيندرلا تماشا مي كرديم كه همسرم ناگهان به من گفت بچه دارد تكان مي خورد . من فرزندم را از روي شكم مادرش بوسيدم و او باز هم تكان خورد اما نمي دانم از روي خجالت اين كار را كرد يا از روي عصبانيت ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 22:47 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
يك خاطره بد ، ولي جالب ! همسرم در اداره پشت ميز نشسته بود كه هوس آلبالو كرد . داشت سه تا آلبالو مي خورد . يك دفعه دچار سرگيجه شد از همكارش كمك خواست ، ناگهان تمام همكاران به اتاقش ريختند رئيسش به اتاق آمد ولي نگران تر از همه به نظر مي آمد . يكي از همكاران همسرم در گوش رئيسش چيزي زمزمه كرد و قيافه رئيسش دگرگون شد . آهسته بيش همسرم آمد و پرسيد : حامله اي ؟ همسرم پنج ماه حامله بودنش را مخفي كرده بود ، اما اين دفعه ديگر نتوانست ، با اصرار رئيس آرام گفت : بله . در عرض يك دقيقه تمام همكاران داخل ساختمان ، فهميدند كه همسرم حامله است ! همسرم خواست تا كسي او را به منزل مادرش برساند اما در عوض همكاران او را تا درمانگاه داخل اداره همراهي كردند . همسرم هم حرص مي خورد و مي گفت مرا به منزل مادرم برسانيد ! اما گوش كسي بدهكار نبود . در درمانگاه خانم دكتر هم دلواپس شد و گفت دوباره سرگيجه گرفتي ؟ و براي همه همكارانش توضيح داد از دكتري كه همسرم مرتبا" به او مراجعه مي كرد ، بد گويي كرد . همكارانش باور كردند و ناراحت شدند . خانم دكتر از همسرم شماره من را خواست . اما او گفت همسرم هم ناشنواست در عوض شماره خواهرزاده اش را به دكتر داد . دكتر هم مرخصي استعلاجي نوشت و به همسرم گفت كه حتما" به دكترش زنگ مي زند و توضيح مي خواهد و اين جا من احساس كردم كه دكتر درمانگاه خودش را از متخصص زنان بالاتر مي داند ! راننده اداره همسرم را تا منزل مادرش رساند ، در حالي كه نزديكترين دوست و همكارش هم با او بود. خواهرزاده همسرم ( دخترخاله آينده ني ني كوچولويم ) به مادر بزرگش ( مادر همسرم ) فكس زد و با عمه همسرم تماس گرفت و با نگراني جريان را برايشان توضيح داد . عمه همسرم هم با وجود داشتن مسافرهاي خارجي ، سريعا" خودش را به همسرم رساند و چون احساس مسئوليت در قبال او مي كند ، او را به دكتر رساند ... مطب دكتر خيلي شلوغ بود ، اما چون همسرم بيمار اورژانسي بود ، سريع داخل اتاق شد ، دكتر در كمال خونسردي داشت چاي مي نوشيد و شكلات مي خورد و اين كارش همسرم را عصباني كرد و به او گفت كه چرا در كارش دقت نكرده ؟ عمه همسرم در مورد مشكلات همسرم به دكتر توضيح داد اما او بي خيال لبخند مي زد . همسرم آزمايشات قبلي را محكم و با عصبانيت روي ميز گذاشت و با اصرار از او سونوگرافي خواست . دكتر هم كه عصبانيت همسرم را ديد ، برايش سونوگرافي نوشت ... بعد از يك ساعت معطلي ، بالاخره نوبت به همسرم رسيد و روي تخت دراز كشيد تا سونوگرافي سه بعدي و گران از او انجام شود . دكتر خيلي خوش اخلاق بود ! همسرم را روي تخت خواباند و تلويزيون را هم روي تخت قرار داد و تصوير رحم همسرم را به خودش نشان داد و قبول كرد كه جنسيت بچه را نگويد ، ستون فقرات نازك و كوچك فرزندم ، بعد سر گرد و كوچكش ،دستها و كف پايش در سونوگرافي كاملا" مشخص بود . فرزندم مچ دستش را روي سرش گذاشته بود . انكار مي خواست با كسي دعوا كند ! همسرم باور نمي كرد كه اين موجود كوچولو و دوست داشتني و بي گناه مال اوست ! دردش را فراموش كرد . عمه اش هم مي گفت بيني اش مثل بيني خودت كوچك و كشيده است . گونه برجسته اش هم به تو رفته . وزن كوچولوي دوست داشتني ام هم 57 گرم بود . همسرم از اينكه هزينه عكس را نداد پشيمان شد . دكتر قبول كرد كه برايش عكس تهيه كند و الان آن عكس نزد مادر همسرم است . اما من رويم نمي شود آنجا بروم ،مي ترسم ني ني كوچولوي دلخورم با من قهر باشد كه چرا زودتر به داد مادرش نرسيدم . آخرش هم نفهميدم كه اين عزيز دوست داشتني دختر است يا پسر ! همسرم از فرط خستگي به منزل مادرش برگشت . اما عمه اش به مطب دكتر رفت و سونوگرافي را نشان او داد . دكتر گفت تاريخ زايمان مشخص است كه 8 آذر است اما معلوم نيست كه دقيقا" چه وقتي وضع حمل مي كند ... دكتر به پزشك درمانگاه زنگ زد و با او خيلي بحث كرد و دكتر درمانگاه از پزشك همسرم عذر خواست و گفت كه اشتباه تشخيص داده است ... حالا مي فهمم كه ني ني كوچولويم از دست كسي عصباني بود ، كه دستش را آنطور مشت كرده بود ! اما نمي دانم از دست من عصباني بود يا از دست دكتر درمانگاه !!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 19:22 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
آه كه چقدر امروز جاي همسر عزيز و فرزند دوست داشتني ام خالي است ! آنها به خاطر بنايي حمام و دستشويي براي مدت چند هفته به منزل مادر همسرم رفته اند . 15 سال از وقتي كه همسرم قدم برچشمانم گذاشت و وارد منزلم شد مي گذرد و تا به حال هيچ تعميراتي در خانه انجام نشده است . قرار بود به طور مرتب هر سال يك جاي خانه بنايي شود اما هنوز تصميممان را نگرفته ، به سفر خارج از كشور مي رفتيم و تمام هزينه تعميرات را خرج سفر مي كرديم . تا اينكه مهمان ناخوانده و عزيزمان ، ما را مجبور كرد كه تمام خانه را برايش نو كنيم ، اما فعلا" از روح مهربانش مهلت خواستيم تا آشپزخانه را سال بعد تعمير كنيم . ديشب همه چيز را جمع و جور كرديم و لوازم ضروري مثل كامپيوتر را در اتاق انتهاي راهرو گذاشتيم تا بتوانيم از آن استفاده كنيم . بعد از تمام شدن كارها همسر و فرزندم را به منزل مادر همسرم رساندم تا بخاطر بنايي اذيت نشوند . بعد هم خودم به منزل مادرم كه تنها چند طبقه با منزل من فاصله دارد ، نقل مكان كردم . مسلما" ني ني كوچولوي دوست داشتني من از اين وضعيت خيلي خوشحال است چون حتما" در خانه مادربزرگش به او خوش مي گذرد . مادربزرگ و پدربزرگ ها براي نوه بسيار دوست داشتني و عزيزند . در هر صورت اميدوارم زودتر اين بنايي كذايي تمام شود و همسر و فرزندم به منزل بازگردند .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 20:53 توسط علي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر شما ، ممنونم از اينكه همه شما به ما تبريك گفتيد. در اين مدت خيلي سرمان شلوغ بود . چون مهمانان عزيزي از خارج داشتيم . چند نفر از فاميل همسرم زحمت كشيدند براي ما سيسموني تهيه ديده بودند . از اينكه ني ني كوچولويمان صاحب لباس ، پتو ، ملحفه و عروسك هاي جورواجور و حتي دلار مي شد ، همه خوشحال بوديم . براي همسرم هم كوله پشتي و لباس سرهم براي مادر شدنش هديه آوردند . يكي از فاميل ها به ما گفت براي فرزندمان حساب باز كنيم و پول به حسابش بگذاريم من با تعجب گفتم هنوز فرزندم در راه است و حتي برايش اسم هم در نظر نگرفته ام ! چطور بدون اسم برايش حساب باز كنم ؟!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 21:45 توسط علي
|
|
||